تبليغاتX
همزاد پاييزي

دريچه
تاريخ: شنبه سی ام دی 1385 ساعت :21:48
پشت دريچه تاريك

صداي گم شدن روشنايي مي ايد

 

چيست خانه عنكبوت

چيست جز تارهاي سست بريك دريچه

نگاه كن اين زشت اين ملول

چطور دندانهايش را به هم مي فشرد

او بيزار است از خودش

از اين تارها كه هميشه روي وحشت پروانه پهن است

مگر شمعداني همان گياه عريان نيست

همان كه بيهده اش رابه سمت تاريكي در باد راها كرد

نوري كه از پشت دريچه پر زد

با روشنايي لامپ در هم اميخت

حياي گم گشده شمعداني نبود!

 

ايا كبوتر صبح كه از پشت بام پر زد

دوباره مي نشيند؟

دوباره مرا پشت دريجه مي بيند؟

 

نگاهم از ديوار بالا رفت!

روي درخت همسايه افتاد

چه عرياني تلخي

چه عرياني تلخي

وقتي برگي از شاخه فرو مي افتد

ايا به سبز شدن دوباره مي انديشد؟

 

پشت دريچه تاريك

در انزواي خودم تار تنيده ام

ديگر كسي نيست مرا از ان سوي دريچه صدا كند

نوشته شده توسط همزاد | موضوع: | لينک ثابت |
غریبه
تاريخ: چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت :19:58

 

غریبه ای که می رود از خود رده پایی به جا میگذارد

به دنبالش نرو تو هم غریب می شوی

 

نوشته شده توسط همزاد | موضوع: | لينک ثابت |
غربت
تاريخ: چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت :19:25
سرت را بالا بگیر و نفس بکش

آنقدرکه فراموش کنی

این غربت این زخمهای چین خرده بر پیشانیت

کبوتر میداند

پرواز تنها سهم پرنده نیست

سرت را بالا بگیر ..سرت را بالا بگیر 

                           (تقدیم به استاد سید ابوطالب مظفری) 

نوشته شده توسط همزاد | موضوع: | لينک ثابت |
دیدار
تاريخ: شنبه نهم دی 1385 ساعت :19:13

گر چه دیدنش تلخ بود چون زهر

 

                 مرگابه وار نوشید چشمم او را

 

از خم یک کوچه

 

نوشته شده توسط همزاد | موضوع: | لينک ثابت |
انتظار
تاريخ: سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت :20:2
چشمهايم كوچه را مي بيند
كوچه اي كه مرا نمي فهمد
نه ديوارش
نه آسفالتش كه هر روزكفشهايم راروي گونه هايش مي سايم
  و آفتابش كه هيچ وقت گرمم نمي كند


نگاه كن آفتاب تنبل از ديوار آرام آرام بالا مي رود
بي آنكه خودش بخواهد بي آنكه كاري انجام دهد
من ميدانم اتفاقي نزدیک است
بايد كاري كرد
يا راهي باشد يا نردباني كه از آن بالا رفت


سيب را از درخت چيد پيش از آنكه دير شود
پيش از آنكه كلاغ هاي سياه حكايت شب را بر سرمان آوار آوار خراب كنند
من ميدانم اتفاقي نزديك است
كسي مي آيد
از همين زمين سبز سيب را با من قسمت مي كند
بي آنكه به سهم خودش فكر كند


چشمهايم كوچه را مي بيند
كوچه اي كه مرا نمي فهمد
نه ديوارش
نه آسفالتش كه هر روزكفشهايم راروي گونه هايش مي سايم
  و آفتابش كه هيچ وقت گرمم نمي كند

نوشته شده توسط همزاد | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By hamzad