انتظار
چشمهايم كوچه را مي بيند
كوچه اي كه مرا نمي فهمد
نه ديوارش
نه آسفالتش كه هر روزكفشهايم راروي گونه هايش مي سايم
و آفتابش كه هيچ وقت گرمم نمي كند
كوچه اي كه مرا نمي فهمد
نه ديوارش
نه آسفالتش كه هر روزكفشهايم راروي گونه هايش مي سايم
و آفتابش كه هيچ وقت گرمم نمي كند
نگاه كن آفتاب تنبل از ديوار آرام آرام بالا مي رود
بي آنكه خودش بخواهد بي آنكه كاري انجام دهد
من ميدانم اتفاقي نزدیک است
بايد كاري كرد
يا راهي باشد يا نردباني كه از آن بالا رفت
سيب را از درخت چيد پيش از آنكه دير شود
پيش از آنكه كلاغ هاي سياه حكايت شب را بر سرمان آوار آوار خراب كنند
من ميدانم اتفاقي نزديك است
كسي مي آيد
از همين زمين سبز سيب را با من قسمت مي كند
بي آنكه به سهم خودش فكر كند
چشمهايم كوچه را مي بيند
كوچه اي كه مرا نمي فهمد
نه ديوارش
نه آسفالتش كه هر روزكفشهايم راروي گونه هايش مي سايم
و آفتابش كه هيچ وقت گرمم نمي كند
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 20:2  توسط همزاد
|
